تبليغاتX
خوشه های آزادی

 

روایت جنون و بی خردیِ تراژیکِ معاصر

 

 

 

نگاهی به نظریات جنجالیِ میشل فوکو در تفسیر «سوء تفاهمِ جنون»

 

 

 

امیرمحسن محمدی

 

 

 

 میشل فوکو با جسارت ترسناکی مدعی شده است که انسان های خاصی که تا قبل از فراگیر شدن منطق دکارتی در بین دانشمندان ،شاعران، عرفا ، قدیسین و ... جای می گرفتند و چیزهایی می دیدند و می شنیدند که دیگران قادر نبودند درک کنند ، در عصر امروز با برچسب شیزوفرنی به بیمارستان های مخوف روانپزشکی تبعید شده اند

 

 

 

 

در عصر امروز که به قول میشل فوکو دیوانگی و جنون بشر چنان ضروری شده است که دیوانه نبودن به خودی خود شکل دیگری از دیوانگی به شمار می آید، باید کسی پیدا می شد که تاریخ این شکل دیگرگونه از جنون را می نگاشت، حالا دیگر همگی باید درنگی کنیم و آن لحظه ای را دریابیم که انسان ها برای از بین بردن بلای جنون همت گماشته بودند ولی این دیولنگی هنوز حقیقتِ قطعی و همیشگی نشده بود و  سودای اعتراض به آن جانی دوباره نبخشیده بود.

میشل فوکو تلاش کرد تا در اعماق جان ِ تاریخ به درجه ی صفر دیوانگی در سیر جنون دست پیدا کند تا زمانی را بیابد که برداشت انسان ها از دیوانگی یکدست و نامتمایز بوده است، زمانی که مرزبندی بین عقل و جنون خود مرزبندی نشده بود، او با پژوهشی که منجر به تألیف کتاب بسیار مهم «تاریخ جنون» شد از منظر زیبای خاص خودش تلاش کرد تا این تلقی متفاوت را از همان ابتدای راه شکل گیری اش توصیف کند و ثابت کند هنگامی که این مسیر ناهموار آغاز شد چگونه در یک سوی حرکتِ خود «خِرد» را تنها جا گذاشت و در سوی دیگر دیوانگی و جنون را و این همان لحظه ای بود که آنچنان جنون و خرد نسبت به یکدیگر ناآشنا ، بیگانه یا بیرونی شدند که راه را برای تبادل هرچیز باهم بستند و هرکدام برای دیگری حکم مرده را یافتند.

هیچ شکی نیست که فعالیت در این حیطه و با این دیدگاه خاص بسیار دشوار است و برای اینکه بتوان از آن عبور کرد باید از تکیه بر حقایق نهانی چشم پوشید و متوجه باشیم اطلاعاتی که تا کنون در باره ی جنون کسب کرده ایم به هیچوجه نمی تواند راهنمای ما برای طی کردن مسیر بررسی تاریخ واقعی جنون باشد، میشل فوکو هنگامی توانست این مسیر را بدون سنگ اندازی پایِ چوبینِ خرد طی کند که هیچ کدام از مفاهیم آسیب شناسی روانی را برای سامان بخشیدن به پژوهشش مورد استفاده قرار نداد و حتی بصورت ضمنی نیز در بازنگری روانشناختیِ جنون درگیر نشد ، چیزی که او مورد توجه اساسی قرار داد اصطلاحاً عمل انفکاک جنون بود نه عِلمی که پس از تحقق این انفکاک و در آرامشی که دوباره برقرار شد بوجود آمده بود.

از منظری که این متفکر بزرگ معاصر نگاه کرده است اصل بر شکافی قرار داده شده که میان خِرَد و نابخردی فاصله ایجاد کرده است و نتیجه ی طبیعی یی که از این پیش فرض استخراج شده این است که قدرت خرد برای آنکه بتواند جوهر نابخردی را همانند دیوانگی، خطا یا بیماری سلب کند به نحوی بارز و آشکاری از این شکاف ناشی شده است ، پس حالا می توان از این منازعه ی نخستین حرف زد بدون آنکه تصور پیروزی یا حق پیروزی را حتی به ذهن راه داد ، دیگر میتوان از این چشم پوشی مکرر در تاریخ حرف زد و هرآنچه را نشان از پایان کار یا استقرار حقیقت دارد از ذهن دور کرد، حالا دیگر می توان از شکاف و خلاء بوجود آمده میان خرد و نابخردی سخن به میان آورد بدون آنکه به تمامیت و کمال چیزی تکیه کنیم که خرد ادعا می کند آن است.

این قلمروی تازه ای که میشل فوکو با شاهکار جاویدش یعنی «تاریخ جنون» به روی چشم ما گشوده است تنها در صورتی قادر خواهیم بود ابعاد آن را درک کنیم که متوجه باشیم در این قلمرویی که مجنون و عاقل در حالی که از هم جدا می شدند اما هنوز منفک نبودند و با زبان بسیار ابتدایی و غیر علمی گفتگویِ جداییِ خود را آغاز کردند و این گفتگو گواهی ای گذرا بود بر این مدعا که این دو به هرحال با هم گفتگو می کنند ، دیوانگی و نادیوانگی ، خرد و نابخردی به شکل بسیار مغشوش و نا متمایزی در این قلمروی خاص جای گرفته اند، تا هنگامی که این دو با عناوینِ مجزایِ دیوانگی و عقل وجود نیافته بودند، از یکدیگر جدایی ناپذیر بودند و در تبادل و تعادلی که نسبت به یکدیگر ایجاد کرده بودند هریک نسبت به یکدیگر و برای دیگری جای گرفته بودند.

در عصر تکنولوژی امروز که آرامش و بی کشمکشیِ خشکِ مصنوعی  بوجود آمده و در آن جنون بیماری روانی تلقی می شود و انسان دیگر با دیوانگان هیچ گفتگویی ندارد، میشل فوکو با جسارت ترسناکی مدعی شده است که انسان های شیزوفرنیکی که تا قبل از همه گیر شدن منطق دکارتی در بین دانشمندان ، عرفا ، قدیسین و ... پیدا می شدند چیزهایی می دیدند و می شنیدند که دیگران درک نمی کردند را در عصر امروز با برچسب شیزوفرنی به بیمارستان های مخوف روانپزشکی تبعید کرده اند و به ناچار مجبور به خودسانسوری شده اند، چرا که در تعقل و منطق امروز نمی توان درک کرد که کسی با توانایی خاصی چیزهایی ببیند و بشنود که سایرین از درک آن عاجز باشند ، حالا دیگر در یک سو انسان عاقل و دکارتی وجود دارد که پزشک را به نمایندگی از خود به سوی جنون می فرستد و اینچنین می شود که هرنوع رابطه با جنون از خارج از کلیت مجرد بیماری ناممکن می شود ، در سوی دیگر فرد دیوانه جای دارد که با غیر از خود تنها با میانجی خردی که آن نیز مجرد است ارتباط ناقصی برقرار می کند آن هم خرد خاصی که در نظم ، بندهای جسمانی و اخلاقی ، فشار بی نام و نشان گروه و ضرورت تطبیق با معیارها و هنجارهای حاکم تجلی پیدا می کند و بین آن دو هیچ زبان مشترکی وجود ندارد یا بهتر بگوییم حالا دیگر وجود ندارد.

فوکو در این کتاب اثبات می کند که تلقی جنون به مثابه بیماری روانی در اواخر قرن هجدهم خبر از گفتگویی قطع شده به میان می آورد و نشانه ی آن بود که جدایی عقل و جنون امری محقق است و از لحاظ تاریخی سبب شد که آن کلمات ناکامل و فاقد قواعد ثابت نحو که با لکنت ادا می شدند (و یکی از انواع آن در زبان فارسی به عنوان مثال «شطحیات» به شمار می آید) و ارتباط میان بی خودی  و عقل به وسیله ی آنها برقرار می شد به جرگه ی فراموشی سپرده شود و زبان روانپزشکی که به قول فوکو «تک گفتار درباره ی جنون» است جز در اینچنین سکوتی نمی توانست تشکیل شود.

برای مشاهده ی ماهیت حقیقیِ برخورد و مواجه ی عقل و جنون که در ماورای عرصه ی زبانِ خرد شکل می گیرد فوکو این نکته را مورد توجه قرار می دهد که این پروسه به روند افقی تکامل خرد نظر ندارد بلکه در عمق زمان در صدد ترسیم آن خط مداوم و عمودی است که در تمام طول تاریخ خود همواره خرد را با غیر خود روبرو کرده است و هنجاروقاعده مندی اش را بر مبنای نابهنجاری وبی قاعدگیش ارزیابی کرده است .

این متفکر و فیلسوفِ بی رقیبِ فرانسوی الاصلِ معاصر از لحاظ نظری و فلسفی از نیمه ی قرن هفدهم تا پایان قرت هجدهم که دوره ی حاکمیت بلامنازع خرد در اروپا بود را مقطعی تاریخی به شمار می آورد که در طی آن زبانی که تبادل و ارتباط میان عقل و جنون در آن برقرار می شد از اساس تغییر کرد ، فوکو در تارخ جنون دو واقعه را با وضوح بسیار زیادی معرف این تغییر به شمار می آورد : یکی تأسیس بیمارستان عمومی در 1657 و «حبس بزرگ» فقرا ، و دیگری آزاد کردن دیوانگان در بند بیمارستان «بیستر» در 1794. ابهام آنچیزی که در فاصله ی میان این دو واقعه ی مهم ، خاص و متقارن گذشت، تاریخ نگارانِ پزشکی را دچار مشکلات حادی کرده بود : برخی آن را سرکوبی کورکورانه در نظامی مطلقه دانسته اند اما برخی دیگر آن را کشف تدریجی و پیشرونده ی حقیقت اثباتیِ جنون ، توسط علم و بشردوستی تعبیر کرده اند ، فوکو ادعا می کند که درپس این معانی برگشت پذیر و غیر قطعی ساختاری وجود داشت که نه تنها نمی توانست این ابهام بزرگ را از میان بردارد بلکه خود عامل این ابهام بود ، همین ساختار است که نشان دهنده ی گذر از برداشت قرون وسطایی و اومانیستی از جنون به برداشت کنونی می باشد که آن را در چهارچوب بیماری روانی محصور و محبوس کرده است .

از قرون وسطا تا عصر رنسانس منارعه انسان با جنون منازعه ای پر رنج و جدل بود که انسان را ناخواسته با نیروهای پنهانی عالمِ پر رمز و راز رو در رو می کرد ، مشاهده می شد که با این تفسیر جدید تعابیر و تصاویری که در آنها از هبوط بشر ، تحقق مشیت الهی ، استحاله و اسرار شگفت انگیزِ معرفت سخن گفته شده بود تصورِ انسان از جنون را شامل می شد ، حالا دیگر برداشت ما از جنون در چنگ آرامش مصنوعی علمی اسیر شده و از فرط شناختنِ جنون آن را فراموش کرده است .

رسیدن از برداشت قرون وسطایی جنون به برداشت علمیِ کنونی از طریق دنیایی صورت گرفته است که میشل فوکو با جسارت هرچه تمام تر عنوان می کند که عاری از تصاویر و تصورات و بی بهره از بینش اثباتی است  که نوعی شفافیتِ خاموشِ ساختاریِ عظیم و ساکنی چون جنون را به صورت نهادی بی صدا ، عملی بی چون و چرا و معرفتی بی واسطه عیان کرده و عریان می کند، این ساختار عظیم نه به حیطه ی رنج و جدل تعلق دارد نه به قلمرو شناخت ، اینجا نقطه ای است که در آن تاریخ در وضعیت تراژیکی که هم بانی خود است و هم نافی آن ، کاملاً ساکن باقی مانده است.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت   توسط امیر محسن محمدی  | 

 

 

مرگ غم انگیز خالق رازها، نشانه‌ها و استعاره‌ها

 روايتی از آثار،زندگی و مرگِ تلخِ «علیرضا اسپهبد» نقاش بزرگ معاصر

 

 

 

امیرمحسن محمدی

 

 

 

عليرضا اسپهبد، هنرمند بزرگی که نقاش رازها، نشانه‌ها و استعاره‌ها بود شب جمعه بطور ناگهانی به عارضه ی قلبی مبتلا گشته در پایان کارنامه ی هنری خود در صبح شنبه در حالی که هنوز در آمبولانس اورژانس بود به روی مرگ آغوش گشود و چه زود بود چرا که در عین تسلط و چیره دستی بسیاری که در کار او مشاهده می شود با بی مهری های بسیاری مواجه شده و مانند بسیاری دیگر از هم قطارانش گوشه ی انزوا و عزلت را انتخاب کرده بود ، به همین دلیل بنا به عادت نکوهیده ی دیرینِ ما بزرگی دیگر بدون اینکه شناخته شود و ساختار های موجود و مصلوب به آثارش اجازه ی تنفس بدهند ، آغوش گورِ سردِ نمناک را به همنشینیِ این خلق پرشکایت گریان و ملول ترجیح داد.

براستی نداشتن علیرضا اسپهبد فاجعه ی بزرگی است چرا که او از معدود نقاشانی بود که هم تحصیل کرده و هم دیدگاه های فلسفی بسیار سطح بالایی برخوردار بوده ، او به طور حتم هنرمندی درجه یک به شمار می رفت و به همین دلیل سمبلیسم و نمادگرایی نیز در کار او بسیار قوی مشاهده می شد. آثار این هنرمند بزرگ در عین اینکه دارای مبانی جهانی بود جنبه های بومی خود را فراموش نکرده بود و کمتر کسی این دو را با هم مجموع دارا بوده است.

این نقاش بزرگ با استفاده از عناصر بیانی هنر مدرن از معضلات زندگی انسان امروز پرده برمی کشید و همین روال انتهایش آن بود که خودش نیز در برابر نا بسامانی ها و اضطرابات روحی نفس بریده از پای درآمد ، او که خلاقیت هنری اش را به بیان واقعیت های اجتماعی و نگاه به اجتماع و مردم اختصاص داده بود ، با نگاهی درون نگر اعماق وجود انسان دردکشیده ی امروز را انعکاس میداد، او واقعیت های تلخ زمانه را افشا می کرد ولی نگاهی تلخ نداشت و با دیدن بیشترِ نابسامانی ها خود رنج می کشید و نتیجه ی این همه سختی کشیدن آن بوده که آثارش دارای نگاهی بسیار گزنده ، اکسپرسیو ، بیان گر و شدیداً اثر گذار باشند و واقعیت های زمانه ی خود را آشکار کند. همیشه اضطراب و ترس خاصی نیز به همراه او زندگی می کرد و شدیداً او را زجر می داد ، مخصوصاً وقتی که می دید همگان زبان او را نمیفهمند و درک نمی کنند.

علی رضا اسپهبد روحیه ای بسیار حساس داشت و از نظر هنری نیز بسیار متعهد بود و به محیط اجتماعی اطراف خود بسیار توجه می کرد و اکثر مسائل انسانی در آثار او انعکاس مشخص داشت اما در نهایت مسائل و مشکلاتی که بر سر راه او قرار گرفت این نابغه ی گرافیست و نقاش را به کنج نمور انزوا و خلوت سوق داد ، او در سال های اخیر بسیار گوشه گیر و تلخ شده بود و به اعتقاد بسیاری از نزدیکانش همین انزوا طلبی عامل اصلی مرگش شد ، آخر او در این اواخر چنان پیله ی تنهایی را محکم به دور خود پیچیده بود که حتی به دوستان نزدیکش هم اجازه ی مراوده و رفت آمد نمی داد.

او متعلق به نسلی از نقاشان بود که مدرنیسم را وارد متن فرهنگ ایرانی و مسائل اجتماعی مان کردند، کیفیت کار های او به گونه ای بود که مستقیماً از وقایع جاری اجتماعی الهام می گرفت و در فرم های فیگوراتیو به عرضه ی آنها می پرداخت، فضای کارهایش بیشتر سورئالیسم با جنبه ی انسانی و واقع گرایی این فا ها بود ، او نقاش رازها ، نشانه ها و استعاره ها در زمینه ی فرهنگ و ادبیات ایران بوده است ، او سورئالیسم خاص خو را پیدا کرده بود ، فضاهای دهشت ناک و گرفتار شدن انسان میان هست و نیست ، میان آینده و تاریخ و نگاه اسطوره یی اش به حیات از مشخصه های اصلی کار او بودند.

پیکر خسته ی این هنرمند فقید 8 صبحِ روز دوشنبه هفتم اسفند با حضور علاقه مندان، بستگان و دوستانی که او آن ها را تنها گذاشته بود تشییع شد و علی رغمی که مرگ این استاد پیشکسوت بسیار زود بود اما بالاخره باید باور کرد که در همین دوشنبه همزمان با اذان ظهر پیکر خسته و بی قرار یکی دیگر از اهالی درد کشیده ی هنر در قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا (س) کنار دیگر همکارانی که کمتر از او زجر نکشیده اند به آرامش ابدی رسید و روی در نقاب خاک نهاد. مراسم خاک سپاری او همراه با سخنرانی و شعر خوانی هنرمندان و نزدیکان او بود که در تمام  سال هایی که این مرد بزرگ در تبعید ابدی خود مورد بی مهری و ظلم عده ای معدود قرار می گرفت ، تنها نظاره گر بودند و وای بر کسانی که اینچنین سکوت کرده اند.

حالا دیگر یکی از رنگ های دنیا کم شده است ، او هنرمندی آزاده و آزادیخواه بود که زندگی خود را وقف مردمان کشور های ضعیف دنیا کرده بود و انسان زجر کشیده ی واقعیِ دنیای امروز را در هر کجای دنیا درک می کرد و انعکاس می داد، کارهای او منحصر به ایران نیست بلکه نمادی هستند از انسان مضطرب و پردلهره ی معاصر، او آثار به نمایش درنیامده ی بسیاری دارد، این تابلو ها برخی اجازه ی نمایش نیافتند و برخی نیز به دلیل انزوای تحمیل شده بر او به نمایش عمومی در نیامدند و فقط توسط تعداد معدودی از دوستان این نقاش در تبعید ابدی مشاهده می شدند، توجه داشته باشیم که به نظر بسیاری از منتقدین به جرأت میتوان او را یکی از 10 نقاش بزرگ ایران به شمار آورد.

در اکثر نقاشی های او خط قرمزی وجود دارد که به گفته ی خود او خون آزادگان جهان است، او از انسان ها و اشیاء فراتر رفته و وارد ماورای سورئالیسم شده بود، او به دنبال تضاد هایی بود که نا شناخته مانده بودند، مانند تضاد و جدال روح انسان با طبیعتی که به نام جوامع مدنی دورش حلقه زده بودند. بی توجهی خاصی که در زمان حیات این هنرمند فقید به او شده است قابل اغماض نیست ، چگونه امکان دارد هنرمندی را که در سطح بین المللی اینچنین مورد احترام قرار می گیرد در داخل کشور خودمان شدیداً مورد بی توجهی قرار داده ایم ؟ آخر چگونه توانسته ایم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت   توسط امیر محسن محمدی  | 

 

شعلۀ فانوس وسایه های دراز ِدرحال فرار

 

نگاهی گذرا به دنیای پر از هیجان داستان های پلیسی

 

 

امیرمحسن محمدی

 

 

 

 

 ادبیات پلیسی ارتباط تنگاتنگ و مستقیمی دارد با بزنگاه های داستانی، دلهره، فضاهای مبهم و مه آلود، اضطراب و در پایان ضربه ناگهانی کشف؛ اتفاقی که خرده خرده در طول روایت پیش می خزد و در واپسین لحظه ها ورق را برمی گرداند و گره از معماها می گشاید

 


درابتدا برای آغازاستراتژی نقد درزمینه ی ادبیات پلیسی هیچ راه دیگری برای برخوردصحیح با مسئله نیست جز اینکه صراحت به
خرج دهیم و بنویسیم که ادبیات پلیسی در ایران به مفهوم درست و دقیق کلمه هنوز به وجود نیامده است. اما موانع و اشکالات بر سر راه خلق و نوشتن داستان های پلیسی و جنایی در ایران کجاست؟ بی تردید علت بخشی از این وضع و شرایط باز می گردد به ساختار اجتماعی، فرهنگی و سیاسی کشور. شاید بنابر پژوهش های سردستی بتوان مدعی شد که دست کم تا دو سه دهه اخیر خشونت ناشی از پیچیدگی جوامع توسعه یافته در پرتو رشد طبیعی سرمایه داری در سرزمین ما وجود نداشته یا اگر بوده، برای ما به وضوح قابل درک نبوده است.
از طرف دیگر، موانع ذهنی، فرهنگی و نوعی پرهیز از گرایش به
نوشتن آثار مبتنی بر زشتی و خشونت، شاید از دیگر علت های به عرصه نیامدن رمان ها و داستان های پلیسی در کشور ما بوده است. با اندکی تامل می توان دریافت که در دیگر کشورهای به اصطلاح توسعه نیافته یا در حال توسعه نیز این نقصان در قلمرو وسیع ادبیات مشخصاً قابل مشاهده است.
حالا
اگر که تصمیم بگیریم درباره ی ژانر ادبیات پلیسی حرف بزنیم مطمئناً بخشی از صحبت ها برمی گردد به شخصیت های محوری و متداول این نوع ادبی که همان «کارآگاه» باشد. کارآگاه از چشم مخاطب، نقش چراغ قوه روشنی را دارد که در ظلمت قیرگون جنایت، قتل، خشونت، آدم ربایی و فساد، زوایای تاریک و پنهان مجموعه ای به هم پیچیده و معماگونه را تکه تکه، به هزار ترفند و گاه به مدد بخت و اقبال کشف می کند و برملا می سازد. آدمیزاد هم که دلباخته جست وجو و سرک کشیدن به پشت و پسله قضایای پرهیاهو و مه آلود است. پس جاذبه های جادویی این نوع ادبی را که خیلی زود پا به عرصه تلویزیون و سینما گذاشت نمی توان منکر شد. اما وقتی می خواهیم از ادبیات پلیسی در ایران حرف بزنیم چه می گوییم؟ به واقع می توان به کدام نشانه های درخشان و ماندگار اشاره کرد؟ بیایید کمی روی موضوع دقیق شویم و سال های دوردست را بکاویم. شاید حاصل قسمتی از این تمرکز به مجموعه ای از کتاب های جمع و جور با کاغذهای زرد کاهی برگردد و تعداد معدودی اسم که در کمتر از ده سال در عرصه ی این ژانر مطرح شدند سپس محو شده و دیگر بازنگشتند.
ناگفته نماند که جوهره این رمان و داستان های
شبه جنایی نیز بسیار دور از ماهیت و سرشت ویژه رمان های پلیسی جنایی (معروف به سیاه در غرب) بوده است، اگر تحولات و دگرگونی های چند دهه اخیر را در نظر بگیریم شاید پربیراه نباشد که انتظار داشته باشیم با نوعی رویکرد مبتنی بر جامعه شناسی در آینده ای نزدیک رمان ها و داستان هایی در ژانر پلیسی و جنایی به معنای کامل این نوع ادبیات داستانی در ایران نیز نوشته و منتشر شود. دلیل این پیش بینی تا حدودی بازمی گردد به ساختاری شدن خشونت در لایه هایی از مردم جامعه های پیرامونی شهرهای بزرگ کشور ما که علاوه بر قسمت حومه ی شهرها شامل حلبی آباد ها نیز می شود .
ناگفته نباید گذاشت که برآمدن رمان های جنایی و پلیسی در
کشورهای غربی سابقه ای همسو با ورافتادن «نقاب پیشرو و مترقی» از چهره بورژوازی در آن سرزمین ها داشته است و شاید نخستین آثار در این زمینه داستان هایی است از «سرآرنور تو کانن دویل» که با شخصیت نمونه وارش یعنی همان «شرلوک هولمز» یکی از شاخص ترین چهره های جنایی نویس تاریخ ادبیات سیاه به شمار می رود. از همان دوران تاکنون جنایی و پلیسی نویسان در کشورهای غربی غالبا با واقع نگری، جایگاه مشخص خود را در عرصه داستان نویسی می شناسند و حساب خود را از نویسندگان راستین و خالقان ادبیات به مفهوم گسترده، جدا می دانند. این مفهوم پیش از آنکه به فروتنی یا مقولاتی از این دست بازگردد نشان از واقع بینی آنها در متن جامعه ای قاعده مند در عرصه های مختلف دارد. در پاره ای از گفت وگوها از زبان آن نویسندگان می خوانیم که :«ما داستان ها و رمان هایی می نویسیم که مردم را سرگرم کند». به واقع این آثار ادبیت ندارند. مردم آنها را در ایستگاه های قطار یا جاهایی این چنینی، در ساعت هایی که باید انتظار را سپری کنند می خوانند و پس از به پایان رساندن، کتاب و مجله را می گذارند و می روند.

اما نویسندگانی چون «ژرژ سیمنون» فرانسوی زبان
بلژیکی تبار هم بوده اند که به رغم پرکاری در عرصه رمان پلیسی، آثاری واجد ارزش هایی چند سویه در متن ادبیات پلیسی خلق کرده و به جا گذاشته اند. نمونه برجسته این قلمرو «فریدریش دورنمات» است؛ داستان نویس سوئیسی آلمانی زبان که قالب و شکل رمان پلیسی را برای بیان مفاهیم فلسفی و جست وجوی معنا در مناسبات انسانی انتخاب کرده است. از این دیدگاه می توان حساب او و نویسندگانی نظیر او را از قصه نویسان عامه پسند به کلی جدا دانست. رمان کوتاه «قول» را به خاطر بیاورید؛ همان اثری که آقای «شون پن» هنرپیشه آمریکایی، براساس آن فیلمی را با بازی «جک نیکلسون» ساخت. عجب رمانی و چه فیلم حیرت انگیزی از آب در آمدند.
به هر صورت حال پرسه در جهان داستان های پلیسی می تواند
سفری اعجاب انگیز و دور و دراز باشد در دهلیزهای تودرتو و به هم پیوسته قصر باشکوه ادبیات داستانی. مسافرتی که می توان از خلال آن نمونه های درخشان و ماندگار این نوع ادبی را دستچین کرد و به مثابه سوغات به کناری نهاد و سال های سال با آنها زیست. ادبیات پلیسی ارتباط تنگاتنگ و مستقیمی دارد با بزنگاه های داستانی، دلهره، فضاهای مبهم و مه آلود، اضطراب و در پایان ضربه ناگهانی کشف؛ اتفاقی که خرده خرده در طول روایت پیش می خزد و در واپسین لحظه ها ورق را برمی گرداند و گره از معماها می گشاید. در واقع به مدد همین شیوه و شگرد است که مخاطب به دنبال کردن داستان ترغیب می شود و گاهی نوشیدن یک لیوان چای را هم به خاطر دنبال کردن باقی ماجرا و سررشته حوادث به تعویق می اندازد. او نمی خواهد به هیچ عنوان از ضرباهنگ کشف و تپش روشنگر روایت عقب بماند. جاذبه، کشش و تعلیق همراه با ریتم تند وقایع در لفافه یک معمای پیچیده، همه چیز را ملتهب و فراموش نشدنی جلوه می دهد. همین حال و هواست که حس کنجکاوی را قلقلک می دهد و ما را به خود می خواند.
البته احنمال دارد که در پی همین
انگیزه اولیه و ظرفیت است که بسیاری از داستان نویسان مطرح و صاحب نام وسوسه شده اند برای طبع آزمایی در این نوع ادبی دورخیز کنند و آثاری در این دایره بیافرینند. برای اثبات این مدعا، دست و پا کردن فهرستی از اسامی اهالی قلم با ذکر نمونه ها، چندان دشوار به نظر نمی رسد. می شود دوباره از خود شروع کرد. در میان آثار داستان نویسان ایرانی «شراب خام» و «داستان جاوید» اسماعیل فصیح در همین ردیف قرار دارند که اولی مربوط به سال 1347 است و جزء نخستین کارهای نویسنده اش محسوب می شود و دومی تاریخ انتشار 1359 را بر خود دارد. هوشنگ گلشیری نیز داستان هایی دارد که در قالب داستان پلیسی می گنجند، نمونه اش داستانی که راجع به «احمد میرعلایی» مترجم ،نوشته است. صادق هدایت هم «سه قطره خون» را دارد که معمایی رازآلود و داستانی است و در آن صحبت از قتل و کشف معماست. این داستان البته چنان شکیل و پخته و تمام عیار و استعاری است که همچنان بر آن نقدهای متعددی نوشته می شود. علی موذنی، داستان نویس، در این باره می گوید: «اخیرا سه مطلب درباره سه قطره خون خواندم که هر چند هر یک قابل تامل و مفید بودند، مرا راضی نکردند. بهتر بگویم، مرا سیراب نکردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت   توسط امیر محسن محمدی  | 

 

آيا ترجمه‌ ادبيات‌مان راجهاني مي‌كند؟

 


آخرین ديدگاه‌هاي احمد آرام، محمد علی سپانلو، محمدمحمدعلی، عبدالعلی دستغیب، نجف دریابندری، جمال میرصادقی، مهدی غبرایی، عبداله کوثری

 

 

 در سال‌هاي اخير آثاري از ادبيات داستاني ما به زبان‌هاي ديگر ترجمه شده‌اند كه به نظر مي‌رسد با استقبال چنداني در غرب مواجه نمي‌شوند. اين در حالي است كه هميشه گفته مي‌شود اگر آثار ما ترجمه شوند، پروسه جهاني شدن را زود‌تر طي خواهند كرد. با اين حال، برخي، دليل استقبال نكردن از ادبيات داستاني‌مان را گزينش اشتباه آثار، عده‌اي ديگر، مهجور بودن زبان فارسي و بعضي هم ضعف ترجمه‌ها عنوان مي‌كنند

 

 

گزينش اشتباه و ضعف ترجمه‌ها

احمد آرام درموردجهانی شدن ادبیات فارسی ازطریق ترجمه به گزينش اشتباه آثار ترجمه‌شده اشاره كرد و گفت: اغلب كارهايي كه از ادبيات معاصر ما ترجمه شده‌اند، كار شاخصي نبوده، اما كارهاي شاخص هم در ترجمه نمي‌توانند زبان اصلي‌شان را به دست آورند، وي اعتقاد دارد: اگر آثار آمريكاي لاتين ترجمه مي‌شوند و مخاطبان فراواني دارند، به دليل مترجمان متخصصي است كه دارند، ولي ما مترجمي كه به فارسي احاطه داشته باشد، نداريم و اغلب كارهايي كه برگردانده مي‌شوند، توسط مترجماني ناشناخته‌ کار شده اند .

 

 

هركس هواي گروه خود را دارد

محمدعلي سپانلو درباره استقبال نكردن از آثار ما كه در غرب ترجمه مي‌شوند، به تازگي نداشتن آن‌ها اشاره كرد، وي گفت: ما نوع داستان كوتاه و رمان را از غرب گرفته‌ايم و تجربه چنداني در اين زمينه نداريم ، سپانلو در عين حال معتقد است: ما همچنان دچار مسائل فرقه‌يي هستم و هركس هواي گروه وابسته به خود را دارد. وقتي به داستان‌هايي كه از ما ترجمه شده، خوب دقيق مي‌شويم، مي‌بينيم بيش‌تر داستان‌ها اهميت‌شان در اين است كه در آن‌ها از ايران خبري هست و ساختار و ديگر مسائل داستان در آن‌ها ديده نمي‌شود.

 

 

نداشتن موضوع و جهان‌بيني فلسفي در داستان‌ها

محمد محمدعلي هم اعتقاد دارد: اگر داستان‌هايي كه از ما ترجمه مي‌شوند، در خارج از كشور چندان با استقبال مواجه نمي‌شوند، به اين دليل است كه موضوعات ما براي آن‌ها تازگي چنداني ندارد، وي با اشاره به خواننده داشتن رمان‌هاي عامه‌پسند ما در غرب توضيح داد: به نظر رمان‌هاي عامه‌پسند كه از ما ترجمه مي‌شوند، در غرب خواننده دارند، اما رمان‌هاي جدي‌مان با استقبال چنداني مواجه نمي‌شوند، چراكه ادبيات ايران هنوز معرفي نشده است.

 

 

جهاني شدن ادبيات محلي، شرايطي دارد

عبدالعلي دستغيب نيز به جذابيت نداشتن آثار ما براي غربي اشاره كرد و اين امر را يكي از دلايل استقبال نكردن از آثار ترجمه ما دانست، وي به خبرنگار ايسنا گفت: جهاني شدن ادبيات محلي، شرايطي دارد. بعضي چيزهاست كه كشورهاي پيشرفته بحث و گفت‌وگوي زيادي درباره‌ آن داشته‌اند و چون خود بهترين نوعش را دارند، وقتي ديگران آن را مي‌نويسند، ديگر براي‌شان جاذبه‌اي ندارد، او همچنين با اشاره به ضعف وقايع داستاني و سبك آن‌ها، اين موضوع را از ديگر دلايل مورد توجه نگرفتن ادبيات ما در خارج از كشور ذكر كرد.

 

 

ادبيات‌مان ابتدايي است؛ مانده تا جهاني شود

نجف دريابندري اما به كيفيت پايين آثار ترجمه‌شده اشاره كرد و گفت: آثاري كه از ما ترجمه شده‌اند، با استقبال زيادي مواجه نمي‌شوند؛ چراكه ادبيات‌مان هنوز ابتدايي است، او تاكيد كرد: عقيده‌ام اين است كه ادبيات ما بسيار ابتدايي است و مانده تا جهاني شود. نبايد فراموش كرد كه رمان در ايران حدود 40 ، 50 سال است كه نوشتنش باب شده و آثاري كه نوشته شده، ادبيات قابل توجهي نبوده است، به گفته اين مترجم، آثاري كه از ما ترجمه شده، قدري خوانده مي‌شوند، اما بسياري از ترجمه‌ها هم خوانده نمي‌شوند.

 

 

ترجمه‌هاي رابطه‌يي، سانسور و استقبال نشدن از آثارمان

به‌گفته جمال ميرصادقي، اكثر آثاري كه از ادبيات ايران در جهان ترجمه شده، بيش‌تر جنبه رابطه‌يي داشته و اثري از نويسنده دست چندم است كه نماينده مناسبي براي ادبيات ما نمي‌تواند باشد، وي با اشاره به «بوف كور» به عنوان تنها رماني از ادبيات ما كه به زبان‌هاي گوناگوني ترجمه شده است، آن‌را يك استثنا در ادبيات‌مان دانست و گفت: اين رمان تنها رماني از ماست كه جنبه جهاني يافته است ، او سپس تصريح كرد: ادبيات، اول بايد ولايتي و بعد، ايالتي باشد؛ يعني ابتدا بايد در خود كشور مورد استقبال قرار گيرد، بعد جهاني شود.

 

 

تبادل فرهنگي نداريم

مهدي غبرايي اعتقاد دارد: اگر ادبيات كشورهايي جهاني شده است، به‌دليل تبادل فرهنگي آن‌ها با ديگر كشورهاست، ولي ما كه تجربه اندكي در اين عرصه داريم، چگونه با اين تجربه اندك و امكاناتي كه در اختيار فارسي‌زبانان نيست، انتظار داريم آثاري كه از ادبيات ما اخيرا ترجمه مي‌شود، با استقبال غربي‌ها مواجه شود؟ ! وي افزود: قبلا فكر مي‌كرديم كه اگر روابط آزاد با بعضي كشورهاي فارسي‌زبان كه با دخل و تصرف‌هايي فارسي مي‌نويسند بيابيم، مي‌توانيم استفاده بيش‌تري برده و ادبيات‌مان را مطرح كنيم و آثارمان در آن‌جا خوانده خواهند شد.

 

 

نويسنده و شاعر كار خود را مي‌كنند

اما به‌باور عبدالله كوثري، جهاني شدن چيز آگاهانه‌اي نيست كه مرحله خاصي از زندگي هنري كسي باشد. هيچ نويسنده‌اي به‌ جهاني شدن فكر نمي‌كند. نويسنده و شاعر كار خود را مي‌كنند و در مرحله‌اي، جهان يا بخشي از جهان، از او و آثارش استقبال مي‌كنند و در سطح بين‌المللي شناخته مي‌شود، وي با اشاره به نويسندگاني چون ماريو وارگاس يوسا، كارلوس فوئنتس، خورخه لوييس بورخس و گابريل گارسيا ماركز، به‌عنوان نويسندگاني كه كارهاي تازه و ماندگاري در ادبيات جهان انجام داده‌اند، يادآوري كرد: كدام‌يك از نويسندگان ما غير از صادق هدايت، آن‌هم در «بوف كور»، توانسته‌اند كاري را كه غربي‌ها انجام داده‌اند، انجام دهند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت   توسط امیر محسن محمدی  | 

 

 

  کوری در شهری دور

 

 

 

نگاهی به «ژوزه ساراماگو» نویسنده ی پرتقالی ِرمان «کوری» و برنده نوبل ادبیات در1998

 

 

امیرمحسن محمدی

 

 

 

فرهنگستان سوئد به ستایش و تمجید از ژوزه ساراماگو – نویسنده ی پرتقالی – می پردازد و در نامه ی که اهدای جایزه ی نوبل ادبیات سال 1998 را رسماً اعلام می کند خطاب به وی می گوید : « آثار ساراماگو با تمثیلهای ملهم از تخیل و شفقت و طعنه ما را بی وقفه وادار به ادراک یک واقعیت فرار و مبهم می کند . »

زبان و بیان خاص ساراماگو که تخیل و تاریخ و انتقاد از سرکوب سیاسی و فقر را با هم ترکیب می کند باعث شده که او را بتوان بیشتر در زمره ی شاعرانی در امریکای لاتین مانند گابریل گارسیا مارکز به شمار آورد ، اما او خود می گوید که از سروانتس و گوگول بیشتر تاثیر پذیرفته است ، سارا ماگو معتقد است : « ادبیات اروپا  نیازی به تقلید از ادبیات امریکای لاتین ندارد هر کشوری می تواند از بطن فرهنگش به رئالیسم جادویی خاص خود دست پیدا کنند » ، البته در بین منتقدان سرشناس عده ای اثر او را بیش از حد روشنفکرانه  می دانند و اعتقاد دارند که آثارشان با آثار ادبی آمریکای لاتین قابل مقایسه نیست ، اندیشه ی بسیار بحث انگیز و  یا با نگاهی کلی تر طرز فکر ساراماگو  بیشتر با افکار عمومی کشورش و حکومتش در تقابل و تضاد  کامل بوده است و او بیشتر از آنچه به دنبال کسب شهرت برآید حتی صراحت لهجه ای بسیار تند داشت که بیشتر سبب می شد به شخص مقابل او بر بخورد، در جایی گفته بود : « من آدم شکاک و نجوشی هستم و قربان صدقه ی کسی نمی روم . نمی توانم لبخند بزنم ، دوره بیفتم و برای خودم دوست بتراشم » .

یکی از آثار بسیار مهم و جنجالی او به نام « انجیل به روایت عیسی مسیح » که در سال 1992 منتشر گردید موجب بوجود آمدن بحث های بسیار زیادی شد حتی تا به آنجا که وزیر کشور پرتقال بسیار بر آشفت و دستور داد تا نام او را از فهرست نامزدهای  «جایزه ادبی اروپا » حذف کنند و در این مورد گفت : « این رمان توهین به کاتولیک های پرتقال است و موجب تفرقه افکنی در کشور شده است » ، ژوزه ساراماگو سر انجام به نشانه ی اعتراض به واکنش های نشان داده شده و به همراه همسر اسپانیاییش پرتقال را ترک کرد و به جزیره ی «لانساروت» که از مناتق آتشفشانی جزایر قناری رفت و به این ترتیب او همانند بسیاری از نویسندگان دنیا به تبعیدی خودخواسته مجبور شد .

ساراماگو بارها نامزد جایزه ی نوبل ادبیات شده بود و در نهایت هرچند بسیار دیر و در سن 76 سالگی ِاو مطابق با سال 1998 این جایزه به او تعلق گرفت ، آثار این نویسنده ی شاعر که رئالیسم جادویی را با انتقادات گزنده ی سیاسی می آمیزد به بیست و پنج زبان شاخص دنیا ترجمه شده است و در ایران نیز مینو مشیری ترجمه ی نسبتاً خوبی از بعضی از رمانهای او مخصوصاً رمان «کوری» به چاپ رسانده است ، کوری مورد نظر او در این کتاب به نوعی کوری عرفانی و معنوی می باشد و رفتار عاقلانه خود به نوعی آغاز بینایی است ، ژوزه ساراماگو زبان و کلام بسیار پیچیده را در دیالوگ های تمام شخصیت های رمان مخصوصاً در پایان رمان در دهان زن دکتر قرار داده است : « چرا ما کور شدیم ؟ نمی دانم ، شاید روزی بفهمیم ، می خواهی عقیده ی مرا بدانی؟ بله ، بگو ، فکر نمی کنم ما کور شدیم ، فکر می کنم ما کور هستیم ، کور اما بینا ، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند . »

رمان کوری در سال 1995 به انتشار رسید و در این زمینه خود نویسنده ادعا می کند کوری موجود در این شهر کوری واقعی نیست ، تمثیلی است ، کور شدن عقل و فهم انسان است ، او در این کتاب عمیقاً به عدالت اجتماعی احترام گذاشته است و عقل سلیم به همراه با خرد و تزکیه ی روح و جسم را تنها چاره ی پایداری هر جامعه ای عنوان کرده است .

ژوزه ساراماگو سال 1992 در خانواده ای تنگدست در تزدیکی شهر لیسبون به دنیا آمد و اولین رمانش را در سال 1947 به نام «کشور بی گناه» منتشر کرد ، به دلیل تنگدستی قادر نبود تحصیلات دانشگاهیش را به پایان برساند ، اما او 35 سال انتظار کشید تا سرانجام در سال 1982 پس از انتشار رمان «بالتازار و بلیموندا» به موفقیت ادبی و شهرت دست یافت  که این رمان داستانی تخیلی است که در دوره ی تفتیش عقاید اتفاق می افتد و جنگ میان کلیسا با مردم را که از درونمایه های مورد علاقه ی ساراماگو است را نشان می دهد ، فدریکو فلینی کارگردان مشهور سینما نیز رمان اخیر را بهترین رمانی که تا بحال خوانده است عنوان کرده است.

طی دیکتاتوری 41 ساله ی سالازار در پرتقال او جبه ی مبارزه را انتخاب کرد و هنوز هم بر سر عقاید خود باقیست ، او سپس در سال 1984 رمان « سالگرد مرگ ریکاردو»  را به رشته ی تحریر در آورد که رمانی سورئالیستی در مورد زندگی یک پزشک شاعر است و همزمان با او به قدرت رسیدن فاشیسم را در سال 1936 به تصویر در می آورد و از مردم پرتقال به دلیل سکوتی که در برابر دیکتاتوری سالازار در پرتقال کرده بودند به سختی انتقاد می کند ، ساراماگو در همه ی رمانهایش تاریخ و باور های کشور پرتقال را از دیدگاهی کاملاً انتقادی نگاه می کند و در این مورد پرفسور کارلوس ریس - رئیس و استاد ادبیات دانشگاه کویمبرا – در مورد او می گوید : « او به رویدادها و قهرمانان گذشته ی پرتقال می نگرد و نشان می دهد که رمان قادر است تاریخ را بازنویسی و ثابت کند که تنها تفسیر ، فقط یک متن رسمی تاریخ نیست » .

ژوزه ساراماگو بی شک مشهورترین چهره ی ادبی و اولین نویسنده ی این کشور ده میلیون نفری است که معتبرترین جایزه ی ادبی جهان یعنی نوبل را بدست آورده است ، هنگامی به اهمیت این موضوع برای زبان پرتقالی پی می بریم  که بدانیم زبان پرتقالی به غیر از خود کشور پرتقال در کشور برزیل و پنج کشور مستعمره ی سابق پرتقال در افریقا و به عبارت بهتر توسط 180 میلیون نفر در دنیا مورد استفاده قرار می گیرد ، اهدای این جایزه به این زبان و این نویسنده سبب ورود فرهنگ و زبان پرتقالی به جریان جهانی ادبیات و فرهنگ شده است .      

در شهری شیوع همگانی کوری هراس انگیزی آن هم نه کوری سیاه و تاریک ، که کوری سفید و تابناک صورت می پذیرد ، جغرافیای این شهر در تخیل نویسنده به محل خاصی اشاره نمی کند ، میتواند هرجایی باشد و کوچه ها نیز نام ندارند حتی اکثر شخصیت های رمان نیز نام مشخصی ندارند مانند : دکتر ، زن دکتر ، دختری که عینک دودی داشت ، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت ، پسرک لوچ و بسیاری دیگر اسم خاصی ندارند ولی روایت پیچیده ، ساختار خاص وسبک دشوار رمان پس از چند صفحه خواندن چنان جذابیتی پیدا میکند که خواننده نمی تواند رمان را کنار بگذارد ، هرجند نقطه گذاری متن همانند سایر رمان های موجود نیست اما نثر موجز این رمان به همراه پاراگرافهای طولانی در وحله ی اول زندگی کشدار و روزمرگی روح پیچیده ی انسان به انسان یاد آوری می کند .

او در پاراگراف آخر رمان کوری می نویسد :« زن دکتر از جا برخاست و به سمت پنجره رفت . به خیابان زیر پایش که مملو از زباله بود نگریست ، مردم را دید که فریاد می کشند و آواز می خوانند . آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و همه چیز را سفید دید ، فکر کرد حالا نوبت من است . از ترس نگاهش را به پایین دوخت . شهر هنوز سر جایش بود . »

رمانهای ژوزه ساماگو :

1 – کشور گناه (1947)

2 – بالتازار و بلیموندا (1982)

3 – سالمرگ ریکاردو ریس (1984)

4 – قایق سنگی ( 1986)

5 – تاریخ محاصره ی لیسبون (1989)

6 – انجیل به روایت عیسی مسیح (1992)

7 – کوری (1995)

8 – یادداشتهایی از لانسروت (1996 به بعد)

9 – تمام نامها (1997)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت   توسط امیر محسن محمدی  | 

 

 

 

گونه های آتشین یک رمان نویس هفده ساله

 

مختصری درمورد «ريمون راديگه» نویسندۀ شهیرفرانسوی

 

امیرمحسن محمدی

 می‌گویند که او این پایان زودرس زندگی‌اش را حس کرده‌است وقتی که در آخرین صفحه از رمان «دیو در تن» می‌نویسد : گوش کنید. امروز ۹ دسامبر است. به چیزی وحشتناک گوش کنید. من ظرف سه روز توسط سربازان خدا تیرباران خواهم شد. من فرمان را شنیده‌ام.

 

 

« او کوچک، پريده رنگ و نزديکبين بود. موهايش آشفته بر گردنش ريخته بودند و در آفتاب اخم میکرد. وقت راه رفتن میجهيد و لیلی میکرد. برگهی کوچکی از دفترچهی جيبیاش میکند، کف دستش با آن سيگارتی درست میکرد. طبق عادت آن را جلوی چشمش میگرفت تا قطعه شعر کوتاهی را از رویش بخواند.» اين جملات را «ژان کوکتو» از «ريمون راديگه» به خاطر میآورد. اين نابغه که تأثیر غیر قابل انکاری بر ادبیات سال‌های ۱۹۲۰ می‌گذارد را دوستانش «آقاکوچولو» میناميدند. پدرش «موريس راديگه» طراح و کاريکاتوريست معروفی بود که غير از ريمون شش فرزند کوچکتر از او نيز داشت.

«ريمون راديگه» بعد از اتمام تحصيلات اوليه، موفق به دريافت بورسيهی دبيرستان «شارلومان» پاريس میشود. اما تمام وقتش را برای خواندن آثار نويسندههای قرن هفدهم و هجدهم صرف میکند. به طوريکه در پانزده سالگی قدرت ارزشگذاری بر آثار «مادامدولافايت»، «پروست»، «رمبو»، «مالارمه»، «لوتريامون» و ديگران را دارد که درسش را رها میکند تا روزنامهنگاری را تجربه کند. «ژوزف کوسل» درمورد او مینویسد که زندگیاش، هیچ از درونش منظمتر نبود. نه خوشآهنگتر، نه متعادلتر، و نه قانونمندتر. «او میتوانست، تمام شب را نخوابد. برای عشقبازی از اتاقی به اتاق دیگر پرسه بزند. و با اینحال ذهنش واضح و محکم کار کند. او منطقی شگفتانگیز و قابل اعتماد داشت».

«ریمون رادیگه» مهمترين ملاقات زندگیاش را در ۱۹۱۸ با «ژان کوکتو» انجام میدهد که بلافاصله وجود استعداد پنهانی را در او کشف میکند. او از شعرهايی که «راديگه» برايش میخواند به شوق میآيد و زمان زيادی را برای کمک به باليدنش صرف میکند. آنها مجلهی «خروس» را با «ساتی» و «پولان» منتشر میکنند. «رادیگه» در اولین شماره، مقالهای مینویسد که چنین با حروف درشت آغاز میشود: «از سال ۱۷۸۹ مجبورم میکنند که فکر کنم. من از این فکر کردن سر درد دارم». بعدها «ژان کوکتو» با اشاره به این جمله در نقدی از او مینویسد: «انتقاد همیشه مقایسه میکند. او ولی غیر قابل مقایسه است». به این ترتیب «ریمون» جوان خود را به جامعهی هنری آن زمان میشناساند. از طریق این مجله او با کسانی همچون «آندره سالمون»، «ماکس جاکوب»، «پير رووردی» و «فرانسوا برنوار» آشنا میشود. علاوه بر اين او با نقاشانی چون «ژان گری»، «پيکاسو»، «موديگليانی»، «ژان هوگو» و آهنکسازان جوانی چون «ميلو»، «ژرژ لوريک»، «فرانسيس پولان» و «آرتور اونوژه» معاشرت دارد که در آثار همهی آنها علاقهها و خصوصیات مشترکی را کشف میکند.

«ريمون راديگه» پس از همکاری در بازبينی آثار «تريستا تزارا» و «آندره برتون»، در ۱۹۱۹ «پل و ویرجینی» را همراه «ژان کوکتو» مینويسد و منتشر میکند. سپس مجموعه شعر «گونههای آتشين» را در ۱۹۲۱ منتشر میکند و بعد همچنان با تشويق «ژان کوکتو» رمان «ديو در تن» را مینويسد. اساس این رمان از آنجا آغاز می‌شود که «ریمون رادیگه» در جایی می‌نویسد:‌ «من به خوبی متوجه ایرادهای خود هستم. اما چطور اصلاحشان کنم؟ آیا این اشتباه من بوده است که وقت اعلام جنگ فقط دوازده سال داشته‌ام؟ درست زمانی که می‌خواستم خود را بشناسم و بسازم. زمانی که چهار سال از بهترین فرصت‌های پسران جوان در آن صرف شد».
در این رمان داستان عشق دختر و پسر جوانی مطرح می‌شود که حالت‌های درونی قهرمان‌ها بیشتر با استفاده از ضمیر اول شخص بیان می‌شود. شوهر دختر جوان در خط مقدم جبهه می‌جنگد و «رادیگه» در این رمان پسر جوانی را در روزگار مبتلا به جنگ می‌سازد که بدون درک عشقی که در آن گرفتار شده، زندگی دختر را به بازی می‌گیرد و نابود می‌کند. او حتی وقتی که دختر در غیاب شوهرش از او باردار می‌شود، حاضر به قبول مسوولیتش نمی‌شود. گرچه این اثر بیشتر شبیه گزارش انسانی است که صادقانه خود را متهم می‌کند و گاه بسیار به زندگی و شخصیت نویسنده‌اش نزدیک می‌شود، اما نباید آن را یک اتوبیوگرافی تحریف شده دانست. این رمان بیشتر از آنکه عاشقانه باشد، تراژدی جنگ سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ از نگاه یک پسر جوان است.

اين رمان در ۱۹۲۳ توسط «برنارد گراسه» با عنوان تبلیغاتی «اولین اثر یک رماننویس هفده ساله» منتشر میشود که با وجود نگاه‌های بدبین و تحقیرآمیز، بلافاصله موفقيت بسيار زيادی کسب میکند. «رادیگه» در مقاله‌ای برای معرفی کتابش در روز انتشار چنین می‌نویسد: «این یک حقیقت است که برای نوشتن باید زنده بود. اما من می‌‌خواهم بدانم در چه سنی حق داریم بگوییم «من زنده‌ام»؟… اگر کمی به این موضوع فکر کنیم به سادگی از اینکه فردی را بخاطر جوان بودنش تحقیر کنند متعجب می‌شویم. زیرا یکی از آنها رمان می‌نویسد».

«ریمون رادیگه» در همین سال کار نگارش دومین و آخرین رمانش با عنوان «ضیافت کنت اورژل» را به پایان می‌برد. سپس ناگهان دچار تب حصبه می‌شود و در ۱۲ دسامبر می‌میرد.

می‌گویند که او این پایان زودرس زندگی‌اش را حس کرده‌است وقتی که در آخرین صفحه از رمان «دیو در تن» می‌نویسد: «مرد نامنظمی که قرار است به زودی بمیرد و شکی در آن ندارد، اغلب تحت تاثیر نظم اطراف خودش قرار می‌گیرد. زندگی‌اش تغییر می‌کند. کاغذهایش را مرتب می‌کند. خوب می‌خوابد و زود از خواب بیدار می‌شود. از شرارت‌هایش صرف‌نظر می‌کند و به این ترتیب مرگش بیشتر از آنکه خشونت‌بار باشد، غیرمنصفانه به نظر می‌رسد. او شاد زندگی می‌کند». او نیز در دو سال آخر زندگی‌اش نظمی شديد و داخلی به خود تحميل کرده است.

«ژان کوکتو» در مقدمه‌ی تاثیرگذاری که بر رمان «ضیافت کنت اورژل» می‌نویسد و در ۱۹۲۴ توسط «برنارد گراسه» منتشر می‌کند، آخرین حرف‌های دوست جوانش را اینطور به یاد می‌آورد:‌ «گوش کنید. امروز ۹ دسامبر است. به چیزی وحشتناک گوش کنید. من ظرف سه روز توسط سربازان خدا تیرباران خواهم شد. من فرمان را شنیده‌ام». او سپس می‌گوید: «رنگی وجود دارد که می‌گردد و مردم را در خود می‌بلعد. نمی‌توان آن را از خود راند و دور افکند، زیرا آن رنگ دیده نمی‌شود». «کوکتو» می‌نویسد:‌ «سپس او با شگفتی به پدرش، مادرش و دست‌هایش نگاه کرد و نام تک‌تک ما را به زبان آورد. او شروع شد».

«ژان کوکتو» پس از آن در ۱۹۵۲ در مقاله‌ای با عنوان «دانش‌آموزی که معلم من شد» درمورد «ریمون رادیگه» می‌نویسد: «او نهالی است که به چند گونه خود را می‌نمایاند. در «شیطان در تن» این نهال از ریشه‌ها می‌گوید. در «ضیافت کنت اورژل» این نهال گل می‌دهد و عطر این گل را نشانمان می‌دهد».

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت   توسط امیر محسن محمدی  | 

 

در حواشی راهکارهای اصلاح کنکور

 

 

 

امیرمحسن محمدی

 

 

 

سال 1348 بود که با زیاد شدن تقاضا برای ورود به دانشگاه های ملی مسئولین وقت پس از مشورت هایی طولانی کنکور ِ با سئوال های چهرگزینه ای را به عنوان روش اصلی انتخاب دانشجویان برگزیدند و در همان سال هم به عنوان اولین بار در کشور برگزار کردند ، اینچنین بود که این سد بلند و معضل اساسی به عنوان دومین مشکل جوانان ایرانی – بعد از خدمت سربازی –بر سر راه آنان قرار گرفت و تا کنون به حیات خود ادامه داد ، حالا بعد از گذشت این همه سال و ادامه پیدا کردن عوارض بد این شیوه ی کم کارامد بالاخره مسئولین به فکر اصلاح شیوه ی پذیرش دانشجو افتاده اند و هر کسی برای خود راهکار متفاوتی ارائه می دهد .

از یک سو سازمان سنجش آموزش کشور در تدارک تهیه ی طرح جامع سنجش و پذیرش دانشجو به منظور اصلاح و بهبود روش های اجرای کنکور است و تا آنجا پیش رفته که آمادگی خود را برای برگزاری کنکور تا دو بار در سال اعلام می کند و در همین زمان نمایندگان مجلس شورای اسلامی بر عزم خود برای حذف کنکور سراسری تاکید می کنند، وزیر آموزش و پرورش نیز بر حذف کنکور و ارائه ی روشی مبتنی بر جایگزینی سوابق تحصیلی دانش آموزان با آن اصرار دارد که این نکته البته در راهکارهای مجلس و سازمان سنجش هم لحاظ شده است و تنها نکته ی مشترک راه حلهای همه ی مسئولین است، سازمان سنجش اشاره می کند که در کنکور 86، 70درصد داوطلبان در سالهای 84 و 85 نیز در آزمون های نهایی و کشوری سال سوم دبیرستان شرکت کرده اند ، اکنون معدل دانش آموزان 15 درصد و 85 درصد دیگر از نمره ی کنکور داوطلبان می باشد و از آنجایی که امتحانات سوم بصورت سراسری و استاندارد برگزار می شوند امید است که تاثیر سوابق تحصیلی دانش آموزان در امتحان کنکور در طی سال های آینده بیشتر شود و حداکثر تا 50درصد برسد! برگزاری کشوری و هماهنگ امتحانات این ظرفیت را بوجود می آورد که نمره ی معدل دانش آموزان در ورود به دانشگاه بیشتر مورد توجه قرار گیرد، سازمان سنجش کشور همچنین درباره ی برگزاری کنکور سراسری تا دو بار در سال اعلام کرده که علاوه بر اعمال سوابق تحصیلی دانش آموزان این روشی است برای به حداقل رساندن استرس موجود در داوطلبان کنکور .

 از طرف دیگر مجلس شورای اسلامی با تکیه بر برنامه ی چهارم توسعه عزم دارد تا سیستم کنکور را طی 3 تا 5 سال آینده کلاً حذف کند ، کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس نیز توجه خاصی به استفاده از سوابق تحصیلی دانش آموزان دارد تا آنجا که پیشنهاد میکنند امتحانات سالهای دوم ، سوم و پیش دانشگاهی بصورت هماهنگ برگزار شود و معدل کل این سه سال توسط سازمان سنجش با سازوکار خاص خود مشخص شده و تاثیر کاملاً مستقیم بر نتیجه ی ورود به دانشگاه داشته باشد ، این شیوه نهایتاً قرار است در کنکور سال 88 اجرا شود، به صورتی که قرار شده است نهایتاً کنکور سراسری در سال 88 حذف شود ، ولی کماکان هر اتفاقی برای کنکور سالهای آینده بیفتد کنکور 86 مانند سال های قبل برگزار می شود به همان صورت که ثبت نام داوطلبین از 16 آذر آغاز شده و خود آزمون نیز در روزهای 7 تا 9 تیر ماه برگزار خواهد شد ، سال هاست که همه ی مسئولین اعم از مجلس تا آموزش و پرورش یا سازمان سنجش بر اصلاح این شیوه ی ناکارآمد و قدیمی هم فکر بوده اند ولی تا کنون راه حل مشترکی ارائه نداده اند و مهم این است که با بررسی کارشناسی به نتیجه ی مشخص و کم اشتباهی برسیم تا باز هم آینده ی عده ای از داوطلبین فدای اشتباهات خیرخواهانه ی عده ای دیگر نشود .

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت   توسط امیر محسن محمدی  |